باز م هوا
بازم سرما بازم تنهایی...
دیگه تنم عادتش شده بلرزه...این زمونه هم به اندازه غربتش سرده..ن
سرما رو می گم...سرما ی تنهایی...
خیلی وقتا از سرمای تنهایی می لرزم...چشمامو می دوزم به زمین و نمی خوام بالا رو ببینم...نمی خوام آسمون رو ببینم...
نمی خوام اون ستاره های روشن رو ببینم..روشنیشون مثل خودشون سرد واسه من یه کرم شب تاب که با بالهاش گرمم کنه از هزارتا ستاره مهمتره...واسه من یه تیکه چوب که صدامو بشنوه حرف هامو گوش کنه از هزارتا همزبون گم شده بهتره...
همش شده تنهایی همش سردی و تنهایی..نمی شه گرمش کرد با دروغ و فریب...
نمی شه الکی به دلم بگم نه امیدی هست..دیگه انتظارم داره تموم می شه...
توی این ساحل غم که موجهاش هر دفعه یه غمی رو زمزمه می کنن...حالا دیگه کار من شده نشستنو گوش دادن...
خوش به حال دریا که همزبونی مثل من داره..یکی به همه ی حرف هاش گوش می ده..
ولی من...حتی آسمون و خدا و زمین هم باهام غریبه...
دیگه بالی واسم نمونده که بخوام پرواز کنم تا آزاده باشم...ما به همین قفس هم راضی هستیم..
بازم یه سوز دیگه و سرمای دیگه..
نمی دونم تا کی باید بشینم و گوش بدم...نمی دونم کی این آسمون ابری آفتابی میشه....
نمی دونم کی این سرما تموم میشه...دلم بهم می گه هیچ وقت...ولی نه به خودم می گم یه روزی میشه صبر کن...
حالا دیگه اسم روزهام شده صبر و صبر و صبر...سکوت و سکوت و سکوت....شنیدن و شنیدن و شنیدن...
چشمامو واسه ندیدن غربتم بستم به روی همه آدم ها...آخه این ها چرا این جورین؟....
چرا ثانیه به ثانیه سرما بیشتر میشه...
ولی چه فایده...می خوام خرد شم میخوام له شم تا ازم اثری باقی نمونه این جوری واسه همه بهتره...
کاش من من بودم...این ها همه آرزوهای محاله...همش واهیه...وهم و خیاله...
تو این سرما صبری براش باقی مونده باشه و نه صدای موج های من قشنگه...
پس واسه خودم باید بنوازم...
ولی سردمه اون قدر این تنهایی داغونم کرده که دستام دیگه رنگشون پریده...دیگه نای نوشتن ندارن...
حالا این منتظر به امیدیه که امیدی نیست...به آرزویی که لقا نداره...
خودمم می دونم...مشکل از خودمه خودم باید خودم رو رو درست کنم...
باید بفهمه که همه چیز اون طوری که می خواد نیست...
بازم طبق معمول الکی بگه بیخیال.
می دونم همه آدم و عالم از دست من خسته شدن پس...
پس بیخیال


